تبليغاتX
بی کران


بی کران

قطره

عزیزم

عشق عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرئت می بخشد

جرئت اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند

عزیزم هر قفلی یک کلیدی داره من مطمئنم تو می تونی کلید این قفل رو پیدا کنی

هر انسانی در زندگیش رنج ها و سختی هایی رو می کشه در این شرایط انسان ها دو دسته هستند بعضی ها مقاومت می کنند تا این سختی ها تموم بشه و بعضی ها پرچم سفید رو می برن بالا

من و تو انسان های قویی هستیم و باید هر روز خودمون رو قوی تر کنیم  

بوسه های عاشقانه | مرجع عکس و مدل

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:36 توسط ماندانا| |

در دل من روزی؛گل عشقت رویید

یک گل سرخ؛ که در غربت تن؛می شد او را بویید

در حریم سینه؛جای دادم او را

با سرشک دیده؛آب دادم او را

قد کشید و بالید؛در هوای احساس

ریشه زد در جانم هر دم او با وسواس

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 11:51 توسط ماندانا| |

نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم غنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز شهریوری است

و شايد من خودم هم اين چنین بودم !  
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تمام داستان اين بود.

تو را من دوست می دارم

توهم … آيا … مرا … »

تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو هم من را دوست می داری! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه دارم  نفسهايت احساست و ........
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است

 پلنگ ها می تونند مشکلاتشون رو حل کنند چون قوی هستند

آره می تونی..............می تونی

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 17:45 توسط ماندانا| |

شب اول آشنایی جمعه در بام !!! تو رو دیدم و با تو آشنا شدم قشنگ ترین اتفاق در زندگیم بود چقدر خوشحال شدم با تو آشنا شدم چقدر خوشحال شدی با من آشنا شدی !!! چقدر روزهای خوبی رو در کنا هم داشتیم شاید بهتر که بگم چقدر لحظه های خوبی رو در کنار هم داشتیم تا مدت ها بهم می گفتیم چقدر خوب شد که جمعه اومدیم بام و به هم می گفتیم اگه اون روز نمی اومدیم !!! تو همون گمشده من بودی وقتی تو در کنار من بودی من سختیهای زندگی رو احساس نمی کردم هر روز ساعت ها تلفنی با هم صحبت می کردیم ولی حالا یک بار هم گوشیم زنگ نمی خوره چقدر برای دیدن هم بی قراری می کردیم چقدر دوست داشتیم زود جمعه بیاد تا در کنار هم با شیم ولی حالا !!! هر هفته جمعه ها در کنار هم بودیم ولی حالا !!! راستی جمعه های بی من رو چکار می کنی ؟؟؟ عادت کردی ؟؟؟ من که هنوز عادت نکردم !!!ا ون همه دوست داشتن چی شد ؟؟؟ اون همه احساس چی شد ؟؟؟ ۱۰/۶/۸۸ چه اتفاقی اوفتاد ؟ تو رفتی !!! رفتی رفتی رفتی !!! با رفتنت همه چیز خراب شد و دیگه نتونستیم خرابی ها رو به آبادی برسونیم برای داشتن یک رابطه خوب هر دو ما تلاش کردیم زحمت کشیدیم زمان گذاشتیم ولی این اتفاق تلخ رو نتونستیم جبران کنیم رفتن تو به اون شهر رو نمی تونم فراموش کنم از شهری که تاحالا نرفتم چقدر بدم میاد تا حالا به اون شهر نرفتم مطمئن هستم که بعد از این هم نمی رم جالب در شهری که نرفتم چقدر خاطره تلخ و بدی دارم !!! روزها رو به سختی به شب می رسونم و شبها رو به سختی به روز می رسونم تو که می گفتی بعد از دو هفته آدما به دوری هم عادت می کنند چرا من عادت نمی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من عادت نکردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان ۱۷ روزه چرا به این دوری عادت نمیکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا !!!! چرا !!!! چرا !!!!

از ته دلم برات آرزوی بهتری ها رو میکنم عزیزم

از ۷ تا ‌‌‌: تا بی نهایت...............................

هر جا که هستی خوب و خوش باش

   به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گل بوده تو دستم
گله از تو نیست می دونم خودم اینو از توخواستم
به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب وخوش باش تا ابد بغض صدامی
تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری اب می شی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم تاکنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خاطره هامون که نفس نفس فدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم ازتنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار امادستامو رها کن
دست تو اول عشقه بسپرش به اخرین زن
زنی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه می کرد
گریه می کرد...

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:53 توسط ماندانا| |

من هنوز عاشقم
من هنوز وفادارم
من هنوز چشم انتظارم
من براي بغض صداي تو دلتنگم
و براي چشمهاي تو ميميرم
من با تو عشق را لمس ميکردم
من با تو روز را مي فهميدم و
شب را حس ميکردم
من با تو به گذشت زمان عشق مي ورزيدم
و امروز به گذشت زمان افسوس مي خورم
من هنوز اين حقيقت تلخ را باور ندارم
من هنوز نسيم سرد کوير را
بر گونه هاي تو حس ميکنم
من هنوز دستهاي تو را در دستهايم حس می کنم
من هنوز با اندوخته اي از عطر شانه هاي تو تنفس مي کنم
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 12:5 توسط ماندانا| |

شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مردن
شب دل کندن من از ما بود
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:28 توسط ماندانا| |

توی قاب خیس این پنجره ها
عکسی از جمعه ی غمگین می بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می بینم
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
نفسم در نمیاد جمعه ها سر نمیاد
کاش می بستم چشامو این ازم بر نمیاد
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
عمر جمعه به هزار سال می رسه
جمعه ها غم دیگه بیداد می کنه
آدم از دست خودش خسته می شه
با لبای بسته فریاد می کنه
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه
خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 11:19 توسط ماندانا| |

گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم

با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم

خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم

یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم

نه از تو میشه دلبرید نه با تو میشه دلسپرد

نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه بود

هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو

بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟؟؟

راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو!!!

تو بال بسته منی من ترس پرواز توام

برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 18:2 توسط ماندانا| |


خدایا کفر نمیگویم،

پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است............
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:22 توسط ماندانا| |

با پول مي شود خانه خريد ، ولي زندگی نه!!! 

 

رختخواب خريد ، ولی خواب نه!!!

 

ساعت خريد ، ولي زمان نه!!! 

 

مي توان مقام خريد ، ولی احترام نه!!!

 

مي توان کتاب خريد ، ولي دانش نه!!!  

 

دارو خرید ، ولی سلامتی نه!!!

 

مي توان قلب خريد، ولي عشق نه !!!!!!!!!!!!!!

 

 

خیلی ها حاضرند در زندگی عشقی نداشته باشند ولی در عوض ثروت

داشته باشند

یاد دوران مدرسه افتادم موضوع انشاء علم بهتر است یا ثروت؟!؟!!!!!!!!

حالا عشق بهتر است یا ثروت؟!؟!!!!!!!!!

احساساتی نشید خوب فکر کنید بعد جواب بدین

فرض کنیدفقط یک حق انتخاب دارین یا عشق یا ثروت!!!!!!!!!!!!!! البته شما

می تونید هر دو رو داشته باشید این فقط یک فرضیه است!!!چکار میکنی؟؟؟ 

 

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 10:55 توسط ماندانا| |

عکس کیک تولد شاپرک

خط به خط این شعر حرفهای دل منه که البته نمی خواستم بهت بگم ولی نمی دونم چرا دیشب تصمیم گرفتم که بهت بگم!!!! این هدیه برای من انقدر با ارزشه که نمی تونم براش قیمتی مشخص کنم چقدر دلم می خواد فردا این هدیه رو ازت بگیرم این آرزوی قلبی منه نمی دونم فردا این آرزوی من برآورده میشه !!!!!

برای روز میلاد تن من،


نمی خوام پیرهن شادی بپوشی


به رسم عادت دیرینه حتی،


برایم جام سرمستی بنوشی


برای روز میلادم اگر تو،


به فکر هدیه ای ارزنده هستی


منو با خود ببر تا اوج خواستن،


بگو با من که با من زنده هستی


که من بی تو نه آغازم نه پایان،

 
تویی آغاز روز بودن من


نذار پایان این احساس شیرین،


بشه بی تو غم فرسودن من



نمی خوام از گلهای سرخابی،


برایم تاج خوشبختی بیاری


به ارزشهای ایثار محبت،

 
به پایم اشک خوشحالی بباری


بذار از داغی دستهای تنها،


بگیره هرم گرما بستر من


بذار با تو بسوزه جسم خستم،

 
ببینی آتش و خاکستر من


ای تنها نیاز زنده موندن،


بکش دست نوازش بر سر من


به تن کن پیرهنی رنگ محبت،


اگه خواستی بیایی دیدن من

 

  

آرزوی من اینست که دو روز طولانی

درکنار تو باشم فارق از پشیمانی

***

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

*** 

آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی لحظه تر گریه

*** 

آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده

همسفر شویم با هم در سکوت یک جاده

*** 

آرزوی من اینست هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری ، مستی تو من باشم

*** 

آرزوی من اینست تو از آن من باشی

تکستاره روشن در خیال من باشی

*** 

آرزوی من اینست در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 9:55 توسط ماندانا| |

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت وموفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

-----------------------------------------------------------------------------------

در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان

کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزی از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

صداي يک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسيد:

” چه کسي به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:57 توسط ماندانا| |

خدايا!به من قدرتي بده تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير

 بدهم! و شهامتي، تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير بدهم! و

دانايي و بينشي تا فرق اين دو را بدانم! آمين!

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 14:43 توسط ماندانا| |


نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 10:5 توسط ماندانا| |

ای ایران ای مرز پر گهر / ای خاکت سرچشمه ی هنر


دور از تو اندیشه ی بدان / پاینده مانی تو جاودان


ای دشمن از تو سنگ خاره‌ ای من آهنم / جان من فدای خاک پاک میهنم


مهر تو چون، شد پیشنیست اندیشه‌امه‌ام / دور از تو


در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران

ما


سنگ کوهت درّ و گوهر است / خاک دشتت بهتر از زر است


مهرت از دل کِی برون کنم / بَرگو بی مهرِ تو چون کنم


تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست / نورِ

 ایزدی همیشه رهنمای ماست


مهر تو چون، شد پیشه‌ام / دور از تو نیست اندیشه‌ام


در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما


ایران ای خرّم بهشت من / روشن از تو سرنوشت

 من


گر آتش بارد به پیکرم / جز مهرت در دل نپرورم


از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم / مهر اگر برون رود تهی شود دلم


مهر تو چون، شد پیشه‌ام / دور از تو نیست اندیشه‌ام


در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15:10 توسط ماندانا| |

یار دبستانی

 

یار دبستانی من
 
با من و همراه منی
 
چوب الف بر سر ما
 
بغض من و آه منی
 
حک شده است من و تو
 
رو تن این تخته سیاه
 
ترکه ی بیداد و ستم
 
مونده هنوز رو تن ما
 
دشت بی فرهنگی ما
 
هرزه تموم علفاش
 
خوب اگه خوب ، بد اگه بد
 
مرده دلای آدماش
 
دست من و تو باید این
 
پرده ها رو پاره کنه
 
کی می تونه جز من و تو
 
درد ما رو چاره کنه
 
یار دبستانی من
 
با من و همراه منی
 
چوب الف بر سر ما
 
بغض من و آه منی
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 14:24 توسط ماندانا| |


رازقی پرپر شد


باغ در چله نشست


تو به خاک افتادی


کمر عشق شکست


ما نشستیم و تماشا کردیم



دلم میخواد گريه کنم


برای قتل عام گل


برای مرگ رازقی


دلم میخواد گریه کنم


برای نابودی عشق


واسه زوال عاشقی



وقتی که قلبا و گلا


شکسته و پرپر شدند


وقتی که باغچه های عشق


سوختند و خاکستر شدند


من و تو از گل کاغذی


باغچه ای داشتیم توی خواب


با خشتای مقوایی

 
خونه میساختیم روی آب


وقتی که ما تو جشن شب


ستاره بارون میشدیم


وقتی که پشت سنگر


سایه ها پنهون میشدیم


از نوک بال کفترا


خون پریدن میچکید


صدای بیداری عشق


رو خواب شب خط میکشید


دلم میخواد گریه کنم


برای قتل عام گل


برای مرگ رازقی


دلم میخواد گریه کنم


برای نابودی عشق


واسه زوال عاشقی



از پشت دیوارای شهر


انگار صدای پا میاد


آوازخون دربدر


انگار یه همصدا میخواد


ابر سیاه رفتنیه


خورشید دوباره درمیاد، باغچه دوباره گل

 میده


از عاشقا خبر میاد

 
دلم میخواد گریه کنم


برای قتل عام گل


برای مرگ رازقی


دلم میخواد گریه کنم


برای نابودی عشق


واسه زوال عاشقی

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 14:23 توسط ماندانا| |

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12:12 توسط ماندانا| |

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 12:10 توسط ماندانا| |

Copyright©by:Orchid.blogfa.com

كودك و خدا
كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»
خداوند لبخند زد «فرشته تو باريت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»
كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.»
كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »
- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»
كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»
خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كني .»
روز مادر بر تمامي مادران دنيا مبارك باد
 
مامان جون روزت مبارک دوست دارم عزیزم
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 11:51 توسط ماندانا| |


Design By : Night Skin